علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

عاشورا و تاسوعای حسینی...

  پسر گلم امسال هم مثل سالهای قبل عاشورا و تاسوعارو رفتیم شهرستان تا اونجا عزادار امام حسین باشیم اگه لیاقت داشته باشیم و قبول کنن ایتجا منتظر بودی تو هم از مشک آب بخوری   ...
27 آبان 1392

یه روز پاییزی تو باغ...

سلام عسل طلای مامان مامانی یه شب قبل تاسوعا که تصمیم گرفته بودیم بریم شهرستان تو مسیر رفتیم باغ پدر جون و شبو موندیم آدم کیف میکنه تو این هوا قدم بزنه صبح زود که بیدار شده بودیم رفتیم یه دوری باهم زدیم و کیف کردیم قشنگ احساس میکنی که هوایی که داخل ریه هات میشه چقدر تمیزه عاشقتم نفس اینجا عصبانی شده بودی کلاهت رو می خواستی     ...
27 آبان 1392

روزانه های علی جون...

  سلام گل ناز مامان خوبی خداروشکر علی جونم چند روزی هست که هوا خیلی سرد شده اونم سرمای تبریز ما هم بیشتر خونه ایم ... مامانی اولین کارهایی که صبح بعد بیدار شدن از خواب می کنی اینه که اول دنبال کنترلا می گردی و بعد مستقیم میری سمت این اسبت خودت میگی(ابس) خیلی دوسش داری یعنی یه لحظه هم از خودت دور نمی کنی همش اینجوری tv تماشا می کنی خوراکی هاتم اینجوری می خوری قشنگ یاد گرفتی مثل فرفره از تختت بالا میری این از بالا رفتن ولی پایین اومدنت خیلی بلد نبودی وهمش منو صدا می کردی مامان بالا به پایین هم بالا می گی منم این چهارپایه رو گذاشتم که خودت بتونی بیای پایین البته ا...
5 آبان 1392

برداشت محصول....

سلام پسملی خودم گلم این آخر هفته هم مثل هفته های قبل رفته بودیم باغ پدر جون ولی این بار برداشت محصول داشتیم و کلی سیب چیدیم چه کیفی میده برداشت محصولی که چند ماه بهشون زحمت کشیدی البته کار پدر کشاورزی نیست ها کارمند اداره مخابراته این باغ هم تفننیه چقدر خوشمزست این سیبها فکر کنم با همه سیبهای دنیا متفاوته پسرمم تو چیدن سیب کمک کرد هم میخورد هم پخش و پلا میکرد مرسی مامان ا امسال مثل هرسال که چند تن سیب برداشت می کردیم امسال همه درختارو سرما زده بود و فقط چند تا درخت میوه داشت که اونارو هم دوروزه تموم کردیم بابا جون اینا هم واسه کمک اومده بودن ولی کار زیادی نبود که با مهمونایی هم که عمه لیلا داشت کلی ...
23 مهر 1392

روزانه های علی جون...

سلام شیطونکم...... مامانی این روزا بیشتر خونه ایم و با هم وقت میگذرونیم بازی می کنیم کارتون میبینیم تو مرتب کردن خونه به من کمک می کنی و............ گلم روز دوشنبه دوستای وبلاگیمون قرار داشتن ولی ما به خاطر اینکه وقت دکتر داشتی نتونستیم بریم الان عکس دوستاتو میدیدم که رفته بودن سر قرار جای تو بینشون خالی بود ایشالا دفعه بعد... کلی عکس جا مونده داری که الان میزارم که وقتی بعد ها دیدی اذت ببری... اینجا داشتیم میرفتیم باغ پدر جون که تو راه واسه هندونه خوردن پیاده شده بودیم بقیشم تو ادامه مطلب مبزارم.. اه بچه اون بالا چیکار میکنی ناردانام نوش جونت عاشق اناری گلم چند روز پیش که رفته بودیم خونه ...
11 مهر 1392

روزانه های علی جون...

سلام جیگر مامان... علی جونم الهی من فدای تو بشم که این همه ماهی مامانی یک شیطونی شدی که نگو فقط دلمون قش می کنه واسه اداهایی که در میاری هر چیزی رو که ببینی یا بشنوی زود یاد می گیری مثلا همه تبلیغاتی که تلوزیون پخش می کنه اگه کلمه داشته باشه که خوشت بیاد زود یاد می گیری مثل بالا بالا که قشنگ می تونی بگی مامان چون            باباچون                      منه (عمه)               ...
2 مهر 1392

مسافرت شمال قسمت 3

سلام جیگرم... واما ادامه مسافرتمون بعد از عروسی ساعت 12 بود که از املش راه افتادیم بریم ساری تقریبا 3 ساعت از راه رو رفته بودبم که پدر گفت دیگه نمی تونم رانندگی کنم که یه جایی ماشین رو نگه داشتیم و خوابیدیم تا ساعت 7 صبح اسمش یادم رفته کدوم شهر بود که خلاصه صبحانه رو هم همون جا رفتیم یه کله پاچه جانانه خوردیم و راه افتادیم به طرف ساری سه روز هم ساری موندیم ویلایی که تو ساری گرفته بودیم یه خورده تا دریا فاصله داشت واسه همین فقط یه بار رفتیم دریا ولی تو همون یکبار تا تونستی آب بازی کردی ...   اینجا هم رفته بودیم بازار ترکمن ها من داشتم بدلی جات می خریدم که شما و پدر هم داشتین این کلاه های سنتی رو تست می کرد...
20 شهريور 1392

مسافرت شمال قسمت 2

گلم بعد از انزلی رفتیم لاهیجان ولی کم موندیم چون ساعت 7 باید می رسیدیم عروسی .... اینجا یه کوهیه تو لاهیجان که بهش شیطان کوه میگن خیلی جای با صفایی بود از پایین پله داشت تا بالا تقریبا 400 تا پله رفتیم بالا اگه اشتباه نکنم با اینکه خیلی سخت بود ولی آدم با دیدن طبعت روحش زنده میشه  ... ولی دیگه ادامه ندادیم برگشتیم پایین و رفتیم کمی کلوچه سوغاتی خریدیم و به سمت املش که عرسی دعوت بودیم راه افتادیم که یه ساعت با لاهیجان فاصله داشت رفتیم و قبل از همه مهمونا به تالار رسیده بودیم فقط عمه مهدیه چون می دونست ما داریم میریم زود رفته بود و منتظر ما بود با دیدن عمه چنان ذوقی کردی که انگار چندید سال بود که ندیده بودیش خلاصل...
19 شهريور 1392